تبليغاتX
ابرهای بی وطن

ابرهای بی وطن

 

مادرم به چراغ های نیمه شب

حساس است

و پلک هایش را وقت خواب

با در ها و پنجره ها

قفل می کند

 

گاهی

لباس هایم را که چنگ می زند

از خودش مدام می پرسد

چه خوابی برایم دیده بود

 

من حدس می زنم

با لیوانی مشترک

با دختری

در خواب مادرم

آب خورده ام

که بعدها

از دستش افتاد و ...

 

بعد از آن بود که خوابش

مثل پروانه ای

که پیله اش را ترک کرده باشد

از خواب خودش خالی شد

 

حدس می زنم

چراغ روشن اتاقم

در خواب او

فانوس دزدان دریایی است

که نعشی را از آب های جزیره ای متروک

بیرون می کشند

 

حدس می زنم

وقتی پا به ماه بود

آدم برفی غمگینی

مرا به دنیا آورد

مادرم

چشم های دگمه ایش را کند

تا به لباس های کودکی ام سنجاق کند

 

بوی غذای سوخته

این روزها

از خوابی دور می آید

از خواب زنی

که موهایش را

روی چراغ نفتی

خشک می کرد

و من

گرسنه

به او نگاه می کردم  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 13:20  توسط ن.باقری  | 

اخلاق موقعیت ها

بر خلاف اغلب فیلم ها ، « جدایی نادر از سیمین » کمتر امکان همذات پنداری بینندگان را با شخصیت های خود فراهم می سازد. بهتر است بگوییم کسی دلش نمی خواهد جای یکی از شخصیت های آن باشد. پس این سوال مطرح می شود که چه چیز ، مخاطب را به دیدن فیلم وادار  می سازد؟ موقعیت ها. در واقع فیلم بر مبنای موقعیت های تامل برانگیزی شکل می گیرد که مخاطب را درگیر خود می سازد.

پیامد هر موقعیتی در فیلم ، رخدادی است که از دلایل و انگیزه های نامرئی بسیاری نشات می گیرد ، اتفاقات اغلب پیش پا افتاده ای که آینده ی موقعیت به ظاهر ساده را به وضعیتی بغرنج و پیچیده بدل می سازند. موقعیت، از شخصیت های درون خود، ماهیتی می سازد که وجه اشتراک چندانی با همان شخصیت ها _ بیرون از حیطه ی موقعیت_ ندارند.

جدایی نادر از سیمین، تداخل موقعیت های روزمره و اجتناب ناپذیر چند فرد عادی است و کارگردان ، واکنش هر یک از این افراد را در قبال رخدادهای فاجعه آمیزی که پیامد این تداخل هاست، به تصویر کشیده است.  

 از شخصیت های مثبت و منفی در این فیلم خبری نیست.آدم ها از دید فرهادی، بد نیستند حتا خواستار بدی هم نیستند اما دلایل پیدا و پنهانی باعث می شود در حق هم بدی کنند. رویکرد انتقادی فرهادی ، متوجه همین رواداری بدی در حق دیگران است.

فرهادی، در فیلم هایش، در پی واکاوی چیزی است که من آن را اخلاق موقعیتی می نامم. او شخصیت های فیلم خود را با وضعیت های بغرنجی مواجه می سازد و با پرهیز از قهرمان پردازی و جانبداری، اجازه می دهد ، وضعیت، سایه ی قدرت و سیطره ی خود را بر شخصیت ها بیاندازد.گویی این آدم ها نیستند که موقعیت خود را خلق می کنند بلکه برعکس ، آنها پیامد ناگزیر موقعیت هایشانند.

با این حساب به نظر می رسد جای هیچگونه رویکرد اختیاری و آزادانه ای برای افراد در موقعیت های پیش رویشان باقی نمی ماند. اما در واقع نکته ی اساسی در اینجاست که تنها با بودن در متن موقعیت ها است که اخلاق انتخاب و تصمیم ، معنا می یابد. برخلاف ادیان که مفهوم اخلاق را به نفع آیین خویش مصادره کرده و آن را در قالب مجموعه ای از دستور العمل های مشخص و تکرار پذیر، تنظیم کرده اند، هر موقعیتی در ذات خویش نیازمند اتخاذ یک رویکرد اخلاقی است.با این تلقی، هر اخلاقی ، اخلاق موقعیتی و هر موقعیتی ، نیازمند تصمیمی اخلاقی است. 

از این منظر، اصغر فرهادی ، هنرمندی اخلاق گراست. اخلاق موقعیت های در هم تنیده ی آدم ها. زن خدمتکار به خاطر کمک کردن به پیرمرد آلزایمری است که تصادف کرده و بچه اش سقط می شود. اما از سوی دیگر در اثر بی احتیاطی و بی توجهی زن است که پیرمرد از خانه بیرون رفته و در معرض خطر قرار می گیرد. در واقع ، شخصیت های فیلم جدایی نادر از سیمین ، هر یک به نوبه خود ، سهمی از اشتباهات موجود در متن حوادث فیلم را با خود یدک می کشند و دست اندر کار جعل و قلب واقعیتند.

واقعیت در این فیلم ، به شکل معناداری، ساختاری همواره ناتمام دارد و بنابر خواست شخصی بازیگران فیلم ، بازسازی می شود. می توان گفت_ اگر فیلم را دیده باشید_ حتی این بازسازی واقعیت ناتمام به ما مخاطبان و بینندگان فیلم نیز موکول شده و وادارمان می سازد که ادامه ی داستان را _هرچند با تردید_ در ذهن بسازیم. در پایان نمی توانیم یقین داشته باشیم که نادر و سیمین  بر اساس خواسته ی قلب اشان بود که پای طلاق نامه را امضا کردند  یا  اینکه جدایی شان ، پیامد موقعیت های ناخواسته ای بود که طلاق را ناگزیر می ساخت. نمی توان یقین کرد که سقط بچه در اثر تصادف بوده یا هل دادن نادر. معلوم نمی شود میل واقعی دختر، زندگی در کنار کدام یک از والدینش است... تمام گزینه ها محتمل می باشند چرا که همین آدم ها را در موقعیت های مشابه فیلم با چهره هایی چندگانه و نامطمئن دیده ایم. اگر چه آدمها ، در پایان فیلم های فرهادی، چیزی در نگاه و رفتارشان هست که با گذشته اشان به وضوح فرق دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 13:31  توسط ن.باقری  | 

 

 

دارم حافظه ام را پاک می کنم

کودکی های بی دلیلم را

کافیست

 زیر آبی سرد  بگیرم

تا گریه

راه خودش را

از حافظه ام

پاک کند

 

از خدا چیزی به ارث نبردم

تنها وقتی می رفت

تنهاییش را

در حافظه ام جا گذاشت

در اولین فرصت

این تنهایی موروثی را

به شکل آوازی بلند

به کوه می برم

که خودش تنهایی مکرری است

 

واو به واو

 شعر هایم را

تکه پاره می کنم

وبه آدرس کسی پست می کنم

که حرف دلم را

بدون واژه نمی فهمید

 

رویاها را

برای کسی کنار می گذارم

که ماه را از نزدیک دیده بود

و زیبایی بی اختیارش

نبض واژه ها و انگشت ها را

به جزر و مد می کشید

تا اینکه سکوت اختیاری مان

ثابت کرد

آدم ها بدون واژه ها هم

فکر می کنند

 

بعد از این

آدم ها برایم

سمساری سیاری از واژه های عتیقه اند

که به امید روز مبادا

خاک می خورند

 

مابقی حافظه ام

بماند برای پیرمرد خنزر پنزری

شاید در بساطش

کلیدی برای اتاق آدم های فراموش

پیدا شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 12:46  توسط ن.باقری  | 

 

 

 

بحران

می تواند

سوزنی ته گرد باشد

ضمیمه در سنجاقکی مصلوب

 

یا مدادی از جنس روزنامه های باطله

 که با هر تراش

انبوهی از اسم های مچاله را

به حرف می کشند

 

بحران

تردید بمب گذار انتحاری

از کولاژ لبخند کودکی است

که تفنگ آبپاشش را

به سمت عابران

 نشانه می گرفت

 

هیچ اتفاقی

اتفاقی نیست

خصوصا وقتی

هیچ اتفاقی نمی افتد

وکارگران

روی تابلو ها مشغول کارند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 11:24  توسط ن.باقری  | 

 

 

از من فاصله بگیرید

من یک بمب ساعتی ام

که زمان انفجارش را از یاد برده است

 

من به ضرب هیچ گلوله ای

خنثی نمی شوم

و مدارهای حافظه ام

در تاریک ترین سلول ها

فعالند

 

من شاید مصادفم

 با حادثه ای تروریستی

در خیابانی شلوغ

یا در صف های نانوایی و اتوبوس

یا در آسمانخراش های اداری

 

من به هیچ جناحی

 وابسته نیستم

و مسوولیت مرگ احتمالی آیندگان را

به گردن می گیرم

 

از من فاصله بگیرید

تنها معشوقه ام

تنها اوست که می تواند

سرش را روی سینه ام بگذارد و بگوید

ساعت چند است

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 22:6  توسط ن.باقری  | 

 

 

ساختمان روبرو

آنقدر نزدیک است

که وقتی خانه نیستم

یکی از پنجره ها

با تفنگ ساچمه ای

کتاب های روی میزم را

نشانه می گیرد

 

اتفاقا

پرده را کنار می زنم

تا وقت برگشت

آمار حفره های جدید را

بررسی کنم

 

اخبار سراسری

مثل جایزه ی صلح امسال

یا زمان پخش اعتراف ها را

از پنجره ای دنبال می کنم

که کبوتر باز است

 

تازگی ها کشف کرده ام

یکی از پنجره ها

دختری است

که وقتی ماه کامل است

آب دهانش را کف دست

به سمت ماه می گیرد

ودر پنجره ی دیگر

موهای لای شانه را

به باد می دهد

 

تا به حال سی تار مو

لای کتابی جمع کرده ام

 

هر وقت پنجره های روبرو نیستند

سراغ کتاب می روم

مثل امشب

که حفره های کتاب ها را شمرده ام

همان آمار هفته ی پیشند

 

حالا نشسته ام

موهای لای کتاب را

از هم سوا می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:51  توسط ن.باقری  | 

 

 احساس می کنم

خانه ها

 فکرهای باکره ای دارند

که زیر پوست فاحشه ها وول می خورند

آوارگی واگیر دارد

وفاحشه ها خوب می دانند

آوارگی آغاز آدمیست

 

احساس می کنم

سایه ها

دور از چشم روشنی

روی هم می ریزند

وجای بوسه های فرضی را

روی دیوار و زمین

جا می گذارند

 

پیاده رو ها

به خانه های زیادی

سرایت می کنند

و دکه ها 

رد پاهای نامرئی را

جارو می کشند

 

احساس می کنم

اشیا

در تبعید واژه اند

درخت

به شاخه های خودش گیر کرده

و راه

راه را اشتباه می پیچد

 

آدمها

سگ ها و سایه هاشان را

به پارک می برند

و بعد از تاریکی

به خانه می رسند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:3  توسط ن.باقری  | 

به راه می افتیم

با نشانه هایی که پیشاپیش ما رفته اند

رابطه های پنهانی در کار است

با چیزهای ساده ای

 مثل پیدا کردن گل سری در خواب

همین که طعم بوسه ای

یادمان هست کافیست

گیرم از یاد برده باشیم

آسمان چه وزنی دارد

و چقدر

نفس کشیدن دشوار است

زندگی انکار آشفتگی است

و راهها

 زیر پای عابران

از بیهودگی دور می شوند

خانه تنهاست

به جز جایی که هستیم

جای ما در زندگی خالیست

به خانه برمی گردیم

کفش ها را پشت در می گذاریم

و بوی راه های رفته را

لای انگشتان پا

آب می کشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:6  توسط ن.باقری  | 

خدا درک ساده ای از خود داشت

مثل درک گلدان از میز

وجای خالیش را هوا پر کرده بود

گلها گذشته ای ندارند

وسرنوشت عجیبشان

به احتمال دوستت دارم

گره خورده است

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:11  توسط ن.باقری  |